بدون دیدگاه

اگر جنیـــن به حرف بیایـــد!

تا حالا با خودتان فکر کرده اید که اگر در دوران جنینی توانایی حرف زدن داشتید چه حرفهایی به زبان می آوردید؟ آن هم با در نظر داشتن
شرایط کنونی و تمام دغدغه ها و دل آشوبه های زندگی امروزی!
امروز پای حرف های جنینی نشسته ایم که
دغدغه هایش کاملا امروزی هستند و انگار خودش چند دهه از سن واقعی‌اش بزرگتر است.
متن زیر دل گفته های خیالی یک جنین و توصیف حال و روزش است:


تا چند وقت پیش فقط یک موجود مجرد و علاف بودم اما از امروز که زندگی مشترکم را با تخمک شروع کرده ام همه چیز برایم کاملا هدفمند شده. برای مَسکن فعلا رحم را برای نُه ماه اجاره کرده ام. البته به محض تمام شدن مهلت احتمالا صاحبخانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی اتاق زایمان در بیمارستان!

اظهار وجود:
هنوز کسی از وجودم خبر ندارد. هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمارم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می‌ریزد. کاش در آینده پولهایم هم همینطوری زیاد شوند البته به شرطی که از وسط نصف نشوند!

روز بد:
امیدوارم روز تولدم اول مهر نیفتد وگرنه تا عمر دارم هیچکس از رسیدن روز تولدم خوشحال نخواهد شد!

فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگی می کردیم چه اتفاقاتی می‌افتاد:

  • احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند
  • کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند
  • اگر ویار می کردند احتمالا قحطی
    می شد
  • به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند
  • اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود.

مجازی:
امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکان دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم.

اعتمادسازی:
امروز می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر که نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم.

موج مکزیکی:
اینکه بعضی وقتها حسابی قاط می‌زنم به خاطر امواج موبایل است.

مادرم… نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ در آینده اگر نوار مغزی من مملو از موجهای مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!

سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم
که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم.

جغرافیای بدن:
فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است

رخصت :
خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم
می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار می‌زنم برای خروج رخصت بخواهم .
مادرم ممنونم … دیگر مزاحم نمی شوم.

اولین نفس:
کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند.همه چیز دارد از یادم می رود و احساس
می کنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی آورم … آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد!

آهااااای من که هنوز حرفهایم تمام نشده …

چرا کسی به حرفهای من گوش نمی دهد…
آی مردم…

You might also like
انگیزشی

More Similar Posts

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست